تبليغاتX
شاعر نیستم ..
 
شاعر نیستم ..
 
 
دلنوشته ها و سپیدهای من
 

 

من از احساس به عشق

و من از عشق

به کجا کوچ کنم ؟

_ غربت پروانه _

چه احساس عجیبی دارم!

قلم آغشته به اشک

روی یادت مینویسم:

تو بمیر!

و بدنبال خودم میگردم

باز هم آغوش توام

گره خوردم با مرگ

افسوس ندانستی تو

حرمت شمع

به پروانه ی اوست!

 

 |+| نوشته شده در  87/08/08ساعت 14:18  توسط مرضیه کامکار  | 

 

حضور متلاشی من سبزقدم است

تو برو

که جاده با سرزده بودنت خو کرده !

امروز ثانیه ها

در ژولیدگی ام سردرگم اند

و به دقایق آب اندام تو

حسرت می برند

و فردا

شرمگین

از تپش می افتند..

تو به ظهور برس

که نگاه سبک سایه ی من

شاه نیم روز را مغرورتر کرده

و لالایی ستاره ها،

در بیخوابی پیکرم

مرده ..!

 

 |+| نوشته شده در  87/08/08ساعت 14:16  توسط مرضیه کامکار 

 

تا خواستم خودم باشم

به اتاقم محکوم شدم

و چشمان تشنه ام

به روزی یک بار پلک زدن!

و دهانم به گفتن های مکرر نباید نه و باید‍!

تا خواستم خودم باشم

اندامم به لذت پیرمرد کور و کری محکوم شد

که هر شب برایم بیست سی سی اکسیژن

و کمی آب می آورد!

تا خواستم خودم باشم

پنجره را کشتند

و نفس پرده ی اتاقم را گرفتند

تا چشمانم دیگر شاهد رقصی نرم

در میان دستان خنک نسیم نباشد

و هوس رقاصی در مهمانی های آنچنانی

از سرم بیرون رود!

تا خواستم خودم باشم

قلبم در سینه محبوس شد

تا بفهمم همه ی دوستت دارم ها

از بطن پلید شهوت زاده میشود!

تا خواستم خودم باشم

به نداشتن تو محکوم شدم

چرا که میگفتی:

دوستت دارم!

و در افکار صائقه زده ی آنها

هوای سینه ام را ابری میکردی

و با دستان مهربانت مرا به سمت واقعیت مختار بودن سوق میدادی!

تا خواستم خودم باشم

به چشمان تهمت زن زنان بی سوادی محکوم شدم

که جز زنانگی هیچ نمیدانستند

و محکوم شدم به زاویه دادن به افکار بلند پرواز و عاشقم با صدای جیر جیر در !

تا خواستم خودم باشم

گوشهایم به پر شدن از نفرین های ریز و درشتی محکوم شد

که به قلب تو

عشق من

و افکار تو و من هدیه میشد!

من به زنگار بستن در سکون مرطوب و تاریک من نبودنم محکومم!

و چشمانم به ندیدن عشق بازی گنجشکها روی شاخه ی درخت انار!

تا مبادا دستان نر آدمهای هوس بازی را آرزو کنم

که بر اندام ظریفم بغلتد!

تا خواستم خودم باشم مژه هایم به اشک نریختن محکوم شدند

تا در بی تابی نداشتن تو

ساعت وار ، منظم و بی وقفه

حرکت کنم

و در رسیدن به انسانیتم

اندکی تعلل نکنم !

تا خواستم خودم باشم

به محکوم شدن در دادگاهی محکوم شدم

که قاضی اش

استخوان پسر سه ساله اش را

به جرم توپ بازی با دختر همسایه

زیر لگدهای پوک غیرت میشکست!

تا مردمک چشمانم یاد بگیرند

در مقابل تصویر سیاه و سفید جنس مقابلم

تنگ و گشاد نشوند!

من به نداشتن تو محکومم!

 

 |+| نوشته شده در  87/08/08ساعت 14:15  توسط مرضیه کامکار 

 

از سمفونی رنگهای پریده،

تا لذت در آغوش کشیدن_

دختران محتاج

به کفشهای نقره ایی !

و حضور بی حیای محاسن ریا

روی گونه های زرد رزهای احمق !

سير مي كند افكار دردمندم

در حجمي از دلگيري هاي غريبانه

آنجا كه٬

میان پچ پچ نرم هم کلاسی هایم

ديروز

غیرت عاشقانه ی مردانی را دیدم ،

که موهای لخت یا مجعد معشوقه هاشان را

با جان

آذین میکنند

دیدم که قلبهای موجودات خشن دوپا

با هر تپش

عاشق تر میشوند!

دیروز من

همه ی مردها را

دوست داشتم

و آرامشم را

در میان آغوش ابرگونه اشان میجستم..

و امروز

در خرابه های ناامیدی

دیدم که سادگی دوستانم

در میان دندانهای شهوت ـ

مردانی که سالها

در غبار هوس نفس کشیده اند

خونین است !

و دامان سرد يك مرگ تدريجي

در التماس دستهای ظریفشان

مدهوش !

و خاک در انتظار گم كردن حجم کبود اندامشان بيتاب!

دیدم که زندگی را بالا آورده اند

و تا سپیده ی مرگ

تب دارند!

من برای زن بودنم گریسنم

و با خود اندیشیدم

که اگر مرد بودم ...

 

 |+| نوشته شده در  87/08/06ساعت 11:45  توسط مرضیه کامکار 
 
  بالا